ذبيح الله صفا

697

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از طيش نيك سر سبكم همچو بادبان * و ز روى ثقل سخت گرانجان چو لنگرم ز آن غم كه همچو شمع زبان آفت منست * در خود فروشدست تن زرد لاغرم صد كرّت از سماع احاديث خوشترست * در بزمگه سماع خوش چنگ دلبرم از سرزنش كجا بُوَدم باك از آنكِ من * رخ زرد و دل سياه چو كلك و چو دفترم در صفّ روشنان كه چو آبند صاف دل * شوريده تيره‌حال چو آبى مكدّرم در صومعه كجا بودم راه تا بطبع * چون راه خاك پاى سگان قلندرم نه بابت مساجد و نه لايق كنشت * نه مستحقّ دارو نه درخورد منبرم شايد كه گوشه‌گيرم و رو دركشم از آنك * چون سايه پايمال و چو ذرّه محقّرم من دوستدار صدر جهانم چرا رسد * چون دشمنانش هر نفسى رنج ديگرم صدرى كه بركشيد كَفَش ، ورچه چاكرم * چون تيغ آفتاب بچرخ زره ورم عالى گهر على شرف الملك فخر دين « 1 » * كاسباب دولتست به سعيش ميسّرم اى گفته و ، همه سخنان تو حق ، كه من * دستور چرخ پايه و صدر فلك درم بر خود به آب لطفِ ترِ خويش خايفم * زيرا كه وقت بذله سراپاى شكّرم آب حيات لفظ مداد آمدست و من * در ظلمتش گهر چده همچون سكندرم يك پيكرم كه جان خرد زنده شد به من * ليكن بوقت عرض فصاحت دو پيكرم با طول و عرض ملكت محكم اساس من * كاشانه‌ييست گنبد سبز مدوّرم اندر ميان جنّتم از خوى خويش و هست * از لطف سلسبيلم و از خُلق كوثرم جامه زرشك چاك زند جامهاى مشك * پيش نسيم نكهت خُلق چو عنبرم هرجايگه كه بود دلى همچو غنچه تنگ * چون گل شكفته شد ز نسيم معطّرم تا عقد گوهر از سخن من نظام يافت * جوهر مثال حلقه بگوشست گوهرم هركو حديث از كژى خويش ياد كرد * از فرط عدل خويش نكردست باورم

--> ( 1 ) - مقصود شرف الملك فخر الدين على دهستانى وزير است